تبليغاتX
یاس های من

یاس های من

می نویسم هر انچه بخواهم.....

من میرم خوابگاه

عید هم تموم شد و دوباره رفتیم کلاس اما غافل از اینکه همه ی بچه ها با هم هماهنگ کردن  و گفتن که کلاس نریم ........

نمی دونم چرا فقط منم  که از این سامانه ی ارتباطی جا می مونم!مثل اینکه تو فیس بوک اعلام کردن (حالا می فهمم که فیس بوک هم جز آلات خیلی ضروریه زندگیه!!!!)

البته خودمونیم ناراحت که نشدم هیچی خوشحال هم شدم!!!!تازه فهمیدم که بچه ها تعطیلات عید جز سفرهای خارجی جایی رو ندارن که برن!!!!ما هم جز اتاق آخری و اتاق وسطی و حال خصوصی و حال عمومی جایی رو نداریم که بریم!!!!البته ما فرصت انخاب بیشتری داریم ها!!!!

بچه ها رفتن  نمازخونه تا پز سفرهای خارجشون رو  به هم بدن که به من گفتن تو نمیای نمازخونه؟؟؟منم گفتم نه!!

من میرم خوابگاه......

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 8:36  توسط گل یاس  | 

پيرمرد.....

پيرمرد تكيه به ديوار ايستاده و كيسه ي خواب مي فروشد.......

يعني كسي از او مي خرد..........

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 1:30  توسط گل یاس  | 

جمهوري...............

تا جمهوري رفتيم  از چهار راه ولي عصر.....

چقدر الاف و بيكاريم......همين جوري مي رفتيم......بوي گند كباب تركي حالمونو به هم  مي زنه....

حتي حال نداشتيم لباس عروسا رو هم نگاه كنيم.....

رسيديم به فروشگاه رفاه......رفتيم تو .....

هيچي نخريديم و بر گشتيم.....

فقط نگاه كرديم............

رفتيم تو خيابون رازي .....

مستقيم برگشتيم....

رسيديم خ انقلاب....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 17:11  توسط گل یاس  | 

خیلی وقته  بروز نشدم....

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 23:3  توسط گل یاس  | 

یا محمد نفسی سوخته در دل داریم     اتشی سرخ و بر افروخته در دل داریم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 22:15  توسط گل یاس  | 

آقا اجازه درد دندان کشت مارا

بعد از دو سه ساعت له شدگی زیر دست و پای مردم و بعد از عبور از  سه گیت بازرسی بالاخره رسیدیم...

وقتی دیدم این همه لشکر به عشق یه دیدار از همه جای کشور اومدن تازه فهمیدم با کی طرفم...

جالب بود...مردم  یه شوقی داشتن که نگو.....نمی تونم توصیف کنم...

خلاصه اینکه وارد حسینیه شدیم....نشستیم...

شعر خوندیم.....شعار دادیم.....لبیک گفتیم....تکبیر گفتیم.......زیر دست و پا له شدیم....

تا اینکه.......

تا اینکه یه هو انگار زمین لرزه اومد...همه پریدن هوا و به سمت جلو حرکت می کردن.........

من نمی دونم چرا مردم به جلو هجوم می بردن......اصلا هرکی اونجا می بود باید جلو می رفت....دست خود ادم نبود.....

رهبر اومد....اومد و بعد از اتمام شعارا نشست........

نشست و حرف زد....من مات و مبهوت رهبرو نگاه می کردم....کاریزمای رهبر همه رو گرفته بود.....من که خشکم زده بود....رهبر خسته بود....به قول...خار در چشم واستخوان در گلو داشت.... 

رهبر از جوانان (مثلا ما)تعریف می کرد...مطمین بود اگه جنگ شه بیشتر از سال ۵۹ شرکت می کنیم....

رهبر ناراحت بود ...ناراحت از دست....نمیدونم چی بگم.......

  آقا اجازه درد دندان کشت مارا                          در حسرت يک پاره ي نان کشت ما را
  گفتند برخي عند رب يرزقون اند                        اين تکه از آيات قرآن کشت ما را
  با مرگ گاوان محل در هر طويله                        اين ما و ماي گاوداران کشت ما را
  ما از نژاد برتر خورشيد بوديم                            سرماي سنگين زمستان کشت ما را
  گفتيم مي آيي که در پايت بباريم                     سيلاب وحشتناک باران کشت ما را
  در عصر خونين، عصر شب ، عصر شبيخون         پيشاني جا مهر ايمان کشت ما را
  اين بار جاي پاره قرآن روي نيزه                         پيراهن خونين عثمان کشت ما را
  ديشب تراشيدم تمام صورتم را                        اين ريش هاي نا مسلمان کشت ما را
  آقا بيا تا بي خيال نان بمانيم                           آه گدايان خيابان کشت ما را
  از خير اين يک پاره ي نان هم گذشتيم              آقا اجازه درد دندان کشت ما را
                                                                          

                                                                                ميثم رنجبر

رهبر خیلی کم حرف زد... نمی دونم چرا...همه گریه می کردن....نمی دونم چرا....

رهبر پا شد که بره.......

سخت بود.....یعنی وحشتناک بود....دوس نداشم بره ...رفتن رهبر خیلی سخت بود....

بهم فشار اومد...نمی تونستم باور کنم که رفته.......چفیشم داد به یه نفر ...یکی کتش رو پرت کرد تا با صندلی رهبر تبرک بشه...........

 این مطلب  مربوط به سخنرانی رهبر به مناسبت۱۳ ابان می باشد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 1:25  توسط گل یاس  | 

اوج رهایی..........

حدود ۶ ساعت از نقطه ی رهایی من می گذرد....من امروز رها شده ام....از همه چیز رها شده ام....خوشحالم از این رهایی اما حیف..........

حیف که این رهایی دیری نمی پاید....تمام می شود ..همه چیز تمام می شود ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 19:48  توسط گل یاس  | 

يه روز بعد از روز تولدت ....تولدت مبارككككككككككك........

اصلا بلد نيستم تولد تبريك بگم...

نمي دونم چرا........

حالا بالاجبار اومديم تا تولد گل تگرگ را تبريك بگم....

ها ها ها ها....

بايد تصويري باشه..........شرمنده بهترين حالت ادا كردن همين بود ..........ديگه بهتر از اين بلد نيستم.......

مهمترين مطلب اينه كه اصولا همون روز يا چند روز از قبل تولد رو تبريك مي گن ولي ما بعد از روز تولد تبريك مي گيم............

بابا مهم نيست مهم اصل مطلبه .......مهم اينه كه من به تو تبريك بگم ولو............

همينم زياده.............

بابا مهم تر اينه كه ۵ روز ديگه تولد خودمه و از اونجايي كه ادما هواي خودشون رو بيشتر دارن همين حالا به خودم تبريك مي گم.............

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19:46  توسط گل یاس  | 

اقای موسوی!!!!!!!!!!کافر همه را به کیش خود پندارد.......

تازه از چهار ولی عصر امده ام .جالب بود.نمی دانم این خاطرات خرداد ۸۸را کجای ذهنم جا دهم.

 این حوادث  رخ داده را هم نمی دانم  کجای دلم جا دهم...

فکر یه همچین اتفاقاتی حتی به ذهن من خطور نمی کرد چه برسد به ...

اصلا باورم نمی شود که من کلیه این اتفاقات را لمس کرده ام...

باورم نمی شد که من سال اول دانشگاه با تعلیق امتحانات به خاطر این فجایع رو به رو شوم...

باورم نمی شود همه این چیزهایی را که با چشم خود دیده ام..

نمی دانم خوابم یا بیدار....

باورم نمی شود که من قرار بود تا چهار راه ولی عصر بروم(تظاهرات میر حسینی ها) و وقتی چشم باز کردم در میدان ازادی بودم...

باورم نمی شود که امروز یگان ویژه چنان مردم را متفرق می کرد که....

نمی دانم چه بگویم...باور کنید که دیگر زبانم لال شده است...من سکوت می خواهم...من نمی خواهم بحث را...من نمی خواهم کل کل کردن  را...

من نمی خواهم بحث کنم به خاطر اینکه به طرف بقبولانم که این پلیس ها می خواهند از ما دفاع کنند...

من تحمل ندارم طرف به این گارد ویژه فحش دهد و من سکوت کنم...

من تحمل ندارم طرف بگوید رای های شما دروغ است...

من تحمل ندارم طرف بگوید مردم حق دارند به خیابان ها بریزند...

رای هایشان را می خواهند مردم...چرا پلیس انها را می زند؟؟؟؟؟

من خنده ام می گیردو بسیار عصبی می شوم...

آخر ادم منطقی!!!!!!!!ریختن به خیابان ها عین رد کردن چراغ قرمز است.مثل این است که پلیس تو را جریمه  کند و تو بگویی چرا مرا جریمه می کنی؟!!!!!!!!!!

به خاطر منطق فراوانی که دارد !!!!!!!قبول نمی کند.......

می گویم باشه...رهبر را که قبول داری رهبر گفته به خیابان ها نریزید چرا مردم  به خیابان می ریزند!!!!!!!

باشه...مردم رهبر را قبول ندارند (میر حسین که رهبر را فراوان قبول دارد!!!!!!!!!!!!)چرا مردم را تحریک می کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا میر حسین می گوید امام را قبول دارد ولی از اول تا به حال دارد ضد...عمل می کند؟؟؟؟؟؟؟

یکی به من پاسخ دهد...

چرا میرحسینی که خود دروغ گو است به دیگران لقب دروغ نسبت می دهد؟

هرچند که من به این ضرب المثل( کافر همه را به کیش خود پندارد!!!!!!!!!)ایمان دارم.....

من

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 20:48  توسط گل یاس  | 

مردم تهران توجه کنید...ایران فقط مال شما نیست...مال ما هم هست....

این روزها جز بحث سیاسی هیچ چیز دیگری وجود ندارد..

چه بگویم...

مغز من انقدر داغ شده که در حال ترکیدن است...

انقدر حرف می زنم ...انقدر بحث می کنم که دیگر...

چه فایده...با کی بحث می کنم ...برا چی بحث می کنم...نمی دونم...نمی دونم...

فقط اینو می دونم که به خدا ملت ایران مردم تهران نیستن...مردم دیگه ای هم وجود دارن...

اخه چرا کسایی که خودشون سنگ دموکراسی رو به سینه می زنن حتی خودشون به دموکراسی عمل نمی کنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اخه چرا رای۲۴ میلیون ادم حساب نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا فقط رای مردم تهران باید حساب بشه؟؟؟؟

یه رییس جمهور رییس جمهور یه کشوره نه شهر تهران...چرا رایی که منم دادم تقلب محسوب می شه؟؟؟؟؟یعنی من حق ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من حق ندارم انتخاب کنم؟؟؟مردم رو دیدیم ...امروز وسط همون جمع بودیم...

می گن ازادی بیان نداریم....ازادی بیان بیشتر از این؟؟؟؟؟؟؟؟؟دیگه چی می خواین؟

نمی دونم....واقعا نمی دونم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 21:15  توسط گل یاس  |